کلمه انتظار چیزهای زیادی را به یاد ما می اره ...
میگند :
قدر یک سال را دانش اموزی می دونه که ضحمت یک سال درس خوندن ، حالا کارنامه تجدیدی است که تو دستشه ...
قدر یک ماه را مادری میدونه که یک ماه بچش زودتر به دنیا امده و حالا توی شیشه زیر دستگاه جلوی چشماشه ...
قدر یک هفته را ...
قدر یک روز را ...
قدر یک ساعت را ...
و قدر یک ثانیه را راننده ای میدونه که ترمزش یک ثانیه دیرتر گرفته و حالا بالاسر یک جنازه ایستاده ...
و قدر یک صدم ثانیه را دونده ای که روی سکوی دوم ایستاده ، بخاطر صدم ثانیه ای دیرتر از خط رد شده ...
زمان چیزی است که با هیچ کس شوخی نداره و رقیبی هم براش نیست چون همیشه در مسابقه عقربه های ساعت
بازنده چشم تو است .
پیرمردی را می شناختم که در جوونی به دنبال ارمانهای خود حرکت میکرد و در اخر ازدواج کرد و حالا تمام
عشقش اینه که کنار شومینه روی صندلی لم بده و تاب بخوره و سیگار بکشه و به ارمانهاش فکر کنه که ای دل قافل ازدواج کرده ودرگیر زندگی شده و تا اومده سرو سامونی به زندگیش بده و به دنبال ارمانهاش بره دیگه پیر شده ...
البته اینم بگم که زن و بچه هاش نمی زارند توی خونه سیگار بکشه ...
اینم بگم که ازدواج باعث کنار گزاشتن ارمانها یا فراموش کردن انها نیست اشتباح نکنید
اما حالا میگید این چه ربطی به انتظار داشت
اما انتظار ...
انتظار برای رسیدن سواری بر اسب سپیدی که تمام خواسته های ما را عملی کنه ... !
نجات دهنده ای که بیادو حق ما را از این زندگی یا اشخاصی بگیره ... !
اما سهم ما این وسط چیه ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
می خوام حقیقتی را براتون بگم که ...
منتظر نمونید که هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ سواری هم در کار نیست !!!!!!!؟؟؟؟؟؟
شاید این حرف را قبول نکنید . ولی این عین واقعیته
ذهن همیشه به دنبال حقیقت نیست ، حقیقت را نمی خواد چرا که تحمل ((خقیقی بودن )) را نداره .
برای به دست اوردن هر چیزی که می خواهیم باید بهایش را هم پرداخت ، اگر ایمان داریم
زمانی که ایمان به مرحله بلوغ میرسه به عمل تبدیل میشه
اگر عملی نیست و انتظار می کشیم یعنی ایمانمان کامل نشده
با خودمون روراست باشیم.














