من رفتم ، می روم جایز نیست .
من رفتم تا فراموش نکنم که چه می خواهم کرد
من رفتم تا بیابم کسانی را که رفتند
من رفتم تا یک شبه در آینه تصویر پیرمردی را نبینم
من رفتم تا غربت هم زبانان خود را در شهر های آنان ببینم
من رفتم تا اسیر حرفهای زیبا نباشم
من رفتم تا برکه دلم باتلاق ، بد بویی نشود
من رفتم تا روزی برسد بر آینه به خود درود بفرستم و خود را دوست بدارم و در
آغوش بگیرم خود را ...
من رفتم تا ...
...
..
.
